تبليغاتX

Designer : Seyed Sadegh Web Theme : Www.parspolis.blogfa.com Theme Name : Dance Club Theme System : BlogFa, PersianBlog Theme Kind : perspolis Theme type : Free Theme Tag : Download, perspolis, Internet, kashannet, Software, -->

افزايش آمار سايت_ هیت فا


abbaszolfi2012

آرش

abbaszolfi2012

http://abbaszolfi2012.blogfa.com

طرفداران پرسپولیس

طرفداران پرسپولیس

طرفداران پرسپولیس

سلام دوستان عزیز پرسپولیسی باورود به وبلاگ خودتان پرسپولیس را حمایت کنید؟منتظر حضور سبزتان هستیم!باتشکر مدیر وبلاگ سرگرمی وطنز

طرفداران پرسپولیس

پيام مدير


سلام دوستان عزیز پرسپولیسی باورود به وبلاگ خودتان پرسپولیس را حمایت کنید؟منتظر حضور سبزتان هستیم!باتشکر مدیر وبلاگ

امكانات وبلاگ

اين صفحه را صفحه خانگي خود كنيد ارسال نامه به مدير اين وبلاگ را به علاقه مندي هاي خود اضافه كنيد

RSS

لينكستان
پرسپوليسي هاي دو آتيشه
نظرسنجي
مکان قرارگيري نظرسنجي
لوگوي ما


لوگوي دوستان

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمیگردمیاعلی

+ | نوشته شده توسط آرش در سه شنبه 1391/01/29 و ساعت 17:3
+ | نوشته شده توسط آرش در سه شنبه 1391/01/29 و ساعت 17:1

دلم برای جنگ های لوله خودکاری

دلم برای شیطنت های کودکی

و ایستادن های مکرر

پشت در دفتر

دلم برای معلمهایی که عاشقانه آزردنم

و عشق هایی که بی بهانه آزردمشان

و از همه بیشتر

دلم برای خدا تنگ شده است.....

+ | نوشته شده توسط آرش در سه شنبه 1391/01/29 و ساعت 17:0

اونجوری نگاش نکن  مگه چی کار کرده بابا دوستت داره ! فقط خسته است!

ناراحتش نکن خودتم ناراحت نشو!گناه داره ! مگه چه گناهی کرده ؟!

زندگی قشنگه مثله این گل:

ارزش هیچ چیز رو نداره!

خواجه حافظ که عاشق شاخه نبات (نام دختر مورد علاقه اش) بوده گفته:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود    

زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.....

آویزون کن از گردنت هزار تا گردنبند طلا! دلت خوش نباشه چه فایده؟!

دیگه نمی خوام شکوه و شکایت کنم ایندفعه می خوام  امید بدم

آرزو ها برای بر آورده شدن به زمان احتیاج دارن !

فکر کن عکس یه فیل رو تو مجله می بینی و آرزو می کنی که کاش یه فیل داشتی

و فیله همون لحظه تو اتاقت ظاهر شه

اینجوری سقف اتاقت داغون میشه و باید تا ساعتها بعد مدفوعش رو از روی زمین جمع کنی

اما اگه زمان داشتی می تونستی براش یه استبل بسازی و چند تا کارگر برای بهداشتش استخدام کنی....اینطوری بهتر نیست؟!

پس صبر کن

منم صبر می کنم تا چند ماه دیگه خدا بزرگه!

خیلی هم بزرگه!....................

+ | نوشته شده توسط آرش در سه شنبه 1391/01/29 و ساعت 17:0
 

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بــر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره میکنم

ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید

دامن از غمش پرازستاره میکنم

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخرآن نوای گرم عاشقانه مرد؟

جام باده سرنگون و بسترم تهی

سرنهاده ام به روی نامه های او

سر نهاده ام که درمیان این سطور

جستجو کـــنم نشـانی از وفـــــای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دورویی و جفای ســاکنان خاک

کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها،ستاره های خوب وپـــــا ک

منکه پشت پا زدم به هرچه هست و نیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خــدا بمن اگر به جر جفا

زین سپس به عاشقان با وفا کنـم

ای ستاره ها که همچوقطره های اشک

ســـر به دامن سیاه شــــب نها ده اید

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

روزنی بسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمیـــرود

ای ستاره ها،چه شد که اومرا نخواست

ای ستاره ها،ستاره ها ، ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

 

 

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

 

 

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

-        ” از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...

 

اشك در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم


+ | نوشته شده توسط آرش در سه شنبه 1391/01/29 و ساعت 16:59
 

یزی كه جان عشق را نجات داد

روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میكردند. شادی،غم،غرور،عشق و...

روزی خبر رسید كه به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.پس همه ی ساكنین جزیره قایقهایشان را مرمت نموده و جزیره را ترك كردند.

اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا كه او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت ، كه با قایقی با شكوه جزیره را ترك می كرد كمك خواست و به او گفت:

آیا می توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت: خیر نمی توانی. من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور كه با یك كرجی زیبا راهی مكان امنی بود كمك خواست.

عشق گفت: لطفاً كمك كن و مرا با خود ببر.

غرور گفت: نمی توانم. تمام بدنت خیس و كثیف شده ، قایق مرا كثیف می كنی.

غم در نزدیكی عشق بود . پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم.

غم با صدایی حزن آلود گفت: آه عشق . من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم .

پس عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد . اما او آنقدر غرق در شادی و هیجان بود كه حتی صدای عشق را نیز نشنید.

ناگهان صدایی مسن گفت: بیا عشق . من تو را خواهم برد .

عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتی فراموش كرد نام یاریگرش را بپرسد و سریع خود را داخل قایق او انداخت و جزیره را ترك كرد.

وقتی به خشكی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه

چقدر به پیرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود.

عشق از علم پرسید: او كه بود؟

علم پاسخ داد: او زمان است.

عشق گفت: زمان! اما چرا به من كمك كرد؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است

 

 

+ | نوشته شده توسط آرش در سه شنبه 1391/01/29 و ساعت 16:59

 

کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنم؟ که خود گنجینه ی زیبایی های عالمی!!

ای شیرینی لطیف ترین سرود طبیعت، چگونه خدا را برای چنین بخشش رنگینی شکر گویم؟

ای ظرافت تپش قلب چکاوک، تو را بر رفیع ترین قله ی احساسم قرار داده و با تمام وجود فریاد بر می آورم که روشن ترین فرداها تقدیم تو باد.


+ | نوشته شده توسط آرش در سه شنبه 1391/01/29 و ساعت 16:58

 
 
 بی وفایی شده عادت

    تو نوشته بودی دیدار  

        سه تا نقطه ... به قیامت

             زندگی نقطه سر خط

                     تلگرافی شده نامت

                              قلبمو مچاله کردی        

                                     لای نقطه چین نامت

                                              عزیزم نقطه ته خط

برو با خیال راحت

     به تو تقدیم این ترانه

             عوض جواب نامت

               باز سی و دو حرف دلگیر

                           مختصر مفید و ساده

                                گفتی که سایۀ عشقت

                                     از سرم خیلی زیاده  

                                         زیر دردام خط کشیدی

 ضربدر زدی رو اسمم

       تا بدونم که به عشقت 

          تا که جون دارم طلسمم

              روی یک کاغذ بی خط

                     حرفای خسته به نوبت

                           توی سرزمین نامت

                              حرف تِ کرده قیامت

                                   تِ مثِ تو،مثِ تردید


    

 تِ مثِ آخر طاقت

    مثِ تنهایی،مثِ تب

            مثِ آخر خیانت

             عزیزم نقطه ته خط

                     برو با خیال راحت

+ | نوشته شده توسط آرش در سه شنبه 1391/01/29 و ساعت 16:58

كنار جاده  زندگی با سرخوشی و شكر گام بر می داشتم و زیر سایه همه درخت ها، زندگی خنك بود.  اما آن روز ـ یادم نیست كدام روز تقویم بودـ كسی از آن طرف جاده صدایم كرد و درخت خشكیده ای را نشانم داد كه در انتظار باران همه  بهارهای گذشته را پشت سر گذاشته بود.

حال روزها می گذرند وسبزی جاده هر روز پررنگ تر می شود اما كابوس خشكیدگی آن درخت كه تمام هستی آن چشم ها بود از ذهن من كمرنگ نمی شود.

با خود می اندیشم اگرمی توانستم اندكی از ترنم بارانی كه بر درختم می بارید را به ریشه های فرسوده آن درخت خشكیده  برسانم شاید جاده زندگی زیباتر می شد.

 

 

+ | نوشته شده توسط آرش در سه شنبه 1391/01/29 و ساعت 16:57